غزل شمارهٔ ۱۸۱۶
ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانشخط مشکین دمید آخر ز موج گرد دامانش
ز جوش شوخی چشم تماشا میکند پنهانبه طوق قمریان نقش قدم سرو خرامانش
در آن محفلکه شوق آیینهٔ اسرار میگرددندارد دل تپیدن غیر چشمکهای پنهانش
ز دل یکباره دشوار است قطع التفات اونگاهش بر نمیگردد اگر برگشت مژگانش
شکست موج دارد عرض بیپروایی دریامن و آرایش رنگیکزو بستند پیمانش
به این رنگست اگر حیرت حضور قاتل ما رانیاراید روانی محمل خون شهیدانش
ز فیض عشق دارد محو آن دیدار سامانیکه صد آیینه باید ریخت از یک چشم حیرانش
فلکگر نسخهٔ جمعیت امکان زند بر همتو روشنکن سواد سطری از زلف پریشانش
دل بیمدعا یعنی بیاض سادهای دارمبه آتش میبرم تا صفحهای سازم زرافشانش
وجودم در عدم شاید به فکر خویش پردازدکه آتش غیر خاکستر نمیباشدگریبانش
درین گلزار حیرت هرکه بسمل میشود بیدلچو اشک دیدهٔ شبنم تپیدن نیست امکانش