غزل شمارهٔ ۱۸۰۰
به بر کشید ز بس جوش نازکی تنگشفشار چین جبین ریخت با عرق رنگش
درین چمن سر و برگ حضور رنگ کراست؟حنا اگر نکشد دامن گل از چنگش
گلی که بوی وفای تو در نظر داردبه سنگ هم چه خیال است بشکند رنگش
به حیرتم چه تمنا شکست دامن اشککه درد آبله پایی نمیکند لنگش
خرد نداشت سر و برگ نشئهٔ تحقیقز یک دو جام رساندم به عالم بنگش
تلاش وادی نومیدیام از آن بیش استکه اشک سبحه کشد در شمار فرسنگش
مزار کوهکن آن دم که بیچراغ شودفتیله ترکند از خون من رگ سنگش
اگر ز آینهٔ دل غبار بردارندعبیر پیرهن کعبه جوشد از رنگش
نیافتیم در این عبرت انجمن سازیکه چون سپند نغلتد به سرمه آهنگش
به خویش باز نشد چشم ما ز وحشت عمردگر چه کار گشاید ز فرصت تنگش
به چار سوی تامل نیافتم بیدلترازویی که گرانتر ز دل بود سنگش