گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۹۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارمکش۱۲ بیت
به پیری از هوس زندگی خمار مکشسپیدکشت سرت دیگر انتظار مکش
تعلق من وما ننگ جوهر عشق استچو اشک گوهر غلتان دل به تار مکش
چوشمع خط امان غیر نقش پای تو نیستز جوش رنگ به اطراف خود حصار مکش
ز دیده می‌چکد آخر جهان چو قطرهٔ اشکتو این گهر به ترازوی اعتبار مکش
جهان بی‌سر و پا بر تپش غلو دارداگرتو سبحه نه‌ای سر به این قطار مکش
به دشت و در همه سوکاروان دردسر استهزار ناقه ستم می‌کشد تو بار مکش
مباد باز فتد حرص درتلاش جنونزپای هرکه در این ره نشست خار مکش
به رنج‌کلفت تمکین غنا نمی‌ارزدچو موج‌گوهر از آسودگی فشار مکش
ز وضع عافیتت بوی ناز می‌آیدبه بحر غرق شو و منت‌کنار مکش
به حرف و صوت تهی‌گشتن از خود آسان نیستچو سنگ محمل اوهام بر شرار مکش
چو تخم راحت بی‌ربشگی غنیمت‌گیرسر فتاده ز نشو و نما به دار مکش
اگر ز دردسر هستی آگهی بیدلنفس چو خامهٔ تصویر زینهار مکش