گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۹۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: امکش۱۲ بیت
شوق آزادی سر از سامان استغنا مکشگرکشی بار تعلق جز به پشت پا مکش
ای شرر زین مجمرت آخر پری باید فشاندگر همه در سنگ باشی آنقدرها وامکش
بر نمی‌آید خرد با ساز حشرآهنگ دلمغز مستی ‌گر نداری پنبه از مینا مکش
شمع را رعنایی او داغ خجلت می‌کندسرنگونی می‌کشی ‌گردن به این بالا مکش
صرفهٔ هستی ندارد سایه را ترک ادبهر طرف خواهی برو لیک ازگلیمت پا مکش
معنی نازک ندارد تاب تحریک نفساز ادب مگسل طناب خیمهٔ لیلا مکش
خشکی خمیازه بر یاران پسندیدن تری‌ستعالم آب است اگر ساغرکشی تنها مکش
کلفت رفع علایق از هر آفت بدتر استخار اگر داری بیا رنج‌ کشیدنها مکش
گفتگو هنگامهٔ برهمزن روشن دلی استاین بساط آیینه‌ها دارد نفس اینجا مکش
آب می‌گردد دل از درد وطن آوارگانای ترحم صید دام ماهی از دریا مکش
انفعال فطرتم ای کلک نقاش ‌کرمرنگ می‌بازد حیا ما را به روی ما مکش
نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کمرشته‌ای داری تو هم از دامن صحرا مکش