غزل شمارهٔ ۱۷۸۹
دلی که گردش چشم تو بشکند سازشبه ذوق سرمه شدن خاک لیسد آوازش
به هر زمین که خرام تو شوخی انگیزدچمن به خنده نگیرد غبار گلبازش
به محفلی که نگاهت جنون کند تعمیرپری به سنگ زند شیشه خانهٔ نازش
به خانهای که مقیمان انتظار تواندزنند از آینهها حلقه بر در بازش
من و جنون زده اشکی که چون به شور آیدبقدر آبلهٔ پا دمد تک و تازش
غبار عرصهگه همتم که تا به ابدچو آسمان ننشیند ز پا سر افرازش
به رنگم آینهای بود سایه پرور نازدر آفتاب نشاند التفات پروازش
تلاش خلق که انجام اوست خاک شدنبه رنگ اشک تری میچکد از آغازش
به گرد عالم کمفرصتی وطن داریمشرر خوش است به پرواز آشیان سازش
چه شعلهها که نیامد به روی آب امروزمپرس از عرق بی دماغی نازش
زخویش تا نروی ناز این چمن برجاستشکست در پر رنگ تو کرد پروازش
به کوه بیدل اگر نالد از گرانی دلفرو به سنگ رود تا قیامت آوازش