غزل شمارهٔ ۱۷۸۸
نمیدانم چه گل در پرده دارد زخم شمشیرشکه رنگ هر دو عالم میتپد در خون نخجیرش
دگر ای وحشت از صیدم به نومیدی قناعت کنبهگوش زخمم افتادهست آواز نی تیرش
مپرسید از مآل هستی غفلت سرشت منچو مخمل دیدهام خوابی که در خوابست تعبیرش
چه سازد غیر خاموشی جنون گریه دربارمکه همچون جوهر آیینه در آب است زنجیرش
سبگ گردی در این حیرتسرا آزادهام داردنگه را منع جولان نیست پای رفته در قیرش
صد آفت از که باید جست در معمورهٔ امکاناگر صبحست هم از شبنم آبی هست در شیرش
حباب از موج هستی دست طاقت شسته میکوبدکه طاق عمرچون بشکست ممکن نیست تعمیرش
ز بخت تیره عاشق را چه امکانست آسودنکه مژگان تا بهم آرد سیاهی میکند زیرش
نی ام عاجز اگر زد محتسب بر سنگ مینایمچو نشتر نالهای دارم که خونریز است تاثیرش
به رنگی کرد یادم داغ الفت پیشهٔ صیادکه جوشد حلقهٔ دام از رمیدنهای نخجیرش
ز صحرای فنا تا چشمهٔ آب بقا بیدلره خوابیدهای دیگر ندیدم غیر شمشیرش