غزل شمارهٔ ۱۷۹۰
سخنسنجیکه مدح خلق نفریبد به وسواسشمسیحای جهان مرده گردد صبح انفاسش
نفس محملکش چندین غنا و فقر میباشدکه در هر آمد و رفتی است گرد جاه افلاسش
ز تار و پود اضداد است عبرت بافی گردونکجی و راستی شد جمع تا گل کرد کرباسش
فسردن هم کمالش پاس آب روست در معنینگین از کندن آزاد است اگر سازی ز الماسش
فلک سازیست مستغنی ز وضع هرزه آهنگی.من و مای تو میباشد گر آوازی است در طاسش
مرا بر بینیازیهای مجنون رشک میآیدکه گم کردهست راه و نیست یاد از خضر و الیاسش
شکوه عزت از اقبال دونان ننگ میداردبلندی تاکجا بر آبله خندد ز آماسش
تو زین مزرع نموهای درو آمادهای داریکه در هر ماه چون ناخن زگردون میدمد داسش
به اقلیم عدم گم کرد انسان ذوق سلطانیکه وهم هستی افکند این زمان در دست کناسش
حباب بیدل ما را غم دیگر نمیباشدنفس زندانی شرم است باید داشتن پاسش