غزل شمارهٔ ۱۷۸۰
بهار صنع چو دیدیم در سر و کارشبه رنگ رفته نوشتم براتگلزارش
به آسمان مژهٔ من فرو نمیآیدبلند ساختهٔ حیرتیست دیوارش
رهایی ازکف صیاد عشق ممکن نیستکمند جای نفس میکشدگرفتارش
به خاک خفتهٔ دام تواضع خلقمچو سجدهایکه فتد راه در جبین زارش
به وضع خلق برآیا ز دهرگوشهگزینگهر سریستکه دربا نمیکشد بارش
ز شیخ مغز حقیقت مجوکه همچو حبابسری ندارد اگر واکنند دستارش
ندارد آن همه تعلیم هوش غفلت عامبه راه خفته به پا میکنند بیدارش
چو شمع بلبل ا:ن باغ بسکه عجز نماستشکستن پر رنگ است سعی منقارش
خرام یار ز عمر ابد نشان دارددر آب خضر نشستهستگرد رفتارش
ادب ز شرم نگه آب میشود ورنهشنیدهایم که بیپرده است دیدارش
ره جنونکدهٔ دل گرفتهای بیدلبه پا چو آبله نتوان نمود هموارش