گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۷۹

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ارش۱۵ بیت
به ساز نیستی بسته‌ست شور ما و من تارشبهارت بلبلی دارد که شکل لاست منقارش
خجالت با دماغ بید مجنون بر نمی‌آیدجهانی زحمت خم می‌کشد از دوش بی‌بارش
ز آشوب غبار دهر یکسر سنگ می‌باردتو ضبط شیشهٔ خودکن‌، پری خیز است‌ کهسارش
زحرف پوچ نتوان جز به بیمغزی علم‌ گشتنسر منصور باید پنبه بندد بر سر دارش
کمند حب جاه از خلق واگشتن نمی‌خواهدسلیمانی سری دارد که زنار است دستارش
صفا هم دام پا لغزی‌ست از غیرت مباش ایمنبه سر غلتاند گوهر را غرور طبع هموارش
به میدانی‌که رخش عزم همت می‌کند جولانحیا از هر دو عالم می‌کشد دست عنان‌دارش
جفا با طینت مسرور عاشق بر نمی‌آیدمگراز درد محرومی زپا بیرون خلد خارش
به رفع‌ کلفت غفلت غبار خود زپا بنشانشکست سایه دارد هر چه می‌افتد ز دیوارش
خیال بحر چندین موج گوهر در نظر داردکه می‌داند چه‌ها دیدند مشتاقان دیدارش
مجاز پوچ ما را از حقیقت باز می‌داردبه سیر نرگسستان غافلیم از چشم بیمارش
کبابم کرد اندوه جدایی هر چه را دیدمکسی یارب در این محفل نیفتد با نگه‌ کارش
به تعمیر دل تنگم‌ کسی دیگر چه پردازدطناب وسع همت پرگره بسته است معمارش
در این غفلتسرا بی عبرت آگاهی نمی‌باشدمژه تا پا نزد بر چشم ننمودند بیدارش
چو تصویر هلال آخر به خجلت خاک شد بیدلز ننگ ناتمامی بر نیامد خط پرگارش