غزل شمارهٔ ۱۷۷۸
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورشگشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
گر به این شوخی کند عکس تو سیر آینهمیتپد برخود به رنگ موج دربا جوهرش
هرکه را از نغمهٔ ساز سلامت آگهیستنیست جز ضبط نفس دربزم دل خنیاگرش
نسخهٔ دل عالمی دارد که گر وا میرسیهست صحرای قیامت صفحهای از دفترش
گردباد بیخودی پیمای دشت الفتیمکاسمان هم میکند گردیدنی گرد سرش
نالهام عمریست طوف لب نفهمیده ست چیستوای بیماریکه غیراز دل نباشد بسترش
سعی آرامم حریف وحشت سرشار نیستخواب من چون غنچه برمیآرد از بالین پرش
طفل خویی گر زند لافکمال آهسته باشمیکند چون اشک آخر خودنماییها ترش
بیفنا نتوان چراغ اعتبار افروختنآتش ما شعله میبارد پس از خاکسترش
احتیاجت نیست جز ایجاد عیب دوستانمطلبی سرکن به پیش هرکه میخواهیکرش
کبریایی ازکمین عجز ما گلکردنی ستسایه هم خورشید مییابد زمان دیگرش
تیغ خونخوارست بیدل جادهٔ دشت جنونتا ز سر نگذشتهای نتوانگذشتن از سرش