گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۷۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رش۱۲ بیت
بسکه افتاده است بی‌نم خون صید لاغرشمی‌خورد آب از صفای خود زبان خنجرش
آنکه چون‌گل زخم ما را در نمک خواباند و رفتچون سحر شور تبسم می‌چکد از پیکرش
بعد مردن هم مریض عشق بی‌فریاد نیستگرد می‌نالد همان‌ گر خاک‌ گردد بسترش
بحر نیرنگی که عالم شوخی امواج اوستمی‌دهد عشق از حباب من سراغ‌ گوهرش
من ز جرأت بی‌نصیبم لیک دارد بیخودیگردش رنگی که می‌گرداندم گرد سرش
تا نفس باقی‌ست دل را از تپیدن چاره نیستطایر ما دام وحشت دارد از بال و پرش
کوس وحدت می‌زند دل گر پریشان نیست وهمشاه اینجا می‌شود تنها به جمع لشکرش
باید از شرم فضولی آب‌گردد همتتمیهمان عالمی آنگه غم گاو و خرش
عافیت دل را تنک سرمایه دارد چون حباباز شکستنها مگر لبریزگردد ساغرش
پر بلند است آستان بی‌نیازبهای عشقآن سوی این هفت منظر حلقه‌ای دارد درش
از سراغ مطلبم بگذرکه مانند سپندناله‌ای ‌گم کرده‌ام‌، می‌جوبم از خاکسترش
بس که از درد محبت بیدل ما گشت زارهمچو مژگان می‌خلد در دیده جسم لاغرش