غزل شمارهٔ ۱۷۷۱
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادشفراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش
نفس هر چند گرد ناله بر دل بار میگرددجهان تنگ است بر صیدی که دامت گیرد آزادش
گرفتار شکست دل ندارد تاب نالیدنز موی چینی افکنده است طرح دام صیادش
سفیدیهای مو کرد آگهم از عمر بیحاصلز جوی شیر واشد لغزش رفتار فرهادش
ثبات رنگ امکان صورت امکان نمیبنددفلک آخر ز روز و شب دو مو شد کلک بهزادش
جهان با این پرافشانی ندارد بوی آزادیبرون آشیان در بیضه پروردهست فولادش
سخن بیپرده کم گو از زبان خلق ایمن زیچراغ زیر دامن نیست چندان زحمت بادش
به تصویر سحر ماند غبار ناتوان منکه نتواند نفس گردن کشید از جیب ایجادش
گذشتن از خط ساغر به مخموران ستم داردمگردان گرد سر صیدی که باید کرد آزادش
حیا از سرنوشتم نقطهٔ بینم نمیخواهدعرق تاکی نمایم خشک، تر دست است استادش
دل از هستی تهی ناگشته در تحقیق شک داردمگر این نقطه گردد صفر تا روشن شود صادش
چه شور افکند شیرین در دماغ کوهکن یاربکه خاک بیستون شد سرمه و ننشست فریادش
نه هجران دانم و نی وصل بیدل اینقدر دانمکه الفت عالمی را داغ کرد آتش به بنیادش