غزل شمارهٔ ۱۷۷۰
این صبح که جولانها بر چرخ برین هستشدامن شکن همت گردد دو سه چین هستش
پر هرزه درا مگذار زین قافلهٔ آفاتشور نفسی دارد صد صور طنین هستش
طبعی که کمالاتش جز کسب دلایل نیستبیشبهه مکن باور گر حرف یقین هستش
از خیرهسر دولت اخلاق نیاید راستآشوب چپ اندازی تا نقش نگین هستش
ادبار هم از اقبال کم نیست در این میدانبر مرد تلاش حیز غالب ز سرین هستش
از وضع زمینگری گو خواجه به تمکین کوشدم جز به تکلف نیست رخشی که به زین هستش
هر فتنه که میزاید از حاملهٔ ایامغافل نشوی زنهار صد فعل چنین هستش
هرکس به ره تحقیق دعوی قدم دارددوری ز در مقصد بسیار قرین هستش
آن چشمکه انسان را سرمایهٔ بیناییستاز هر دو جهان بیش است گر آینه بین هستش
بر نشو و نما چشمی بگشا و مژه بربندهر گل که تو میکاری آیینه زمین هستش
از روز و شب گردون بیدل چه غم و شادیخوش باش که مهر و کین گر هست همین هستش