گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۶۹

به لوح جسم‌که یکسر نفس خطوط حک استشدل انتخاب نمودم به نقطه‌ای‌که شک استش
به آرمیدگی طبع بیدماغ بنازمکه بوی یوسف اگر پیرهن درّد خسک استش
در آن مکان‌که غبارم به یادکوی تو بالدسماک با همه رفعت فروتر از سمک استش
از این بساط گرفتم عیار فطرت یارانسری‌ که شد تهی از مغز گردش فلک استش
به ابر و رعد خروشم حقی است‌کاین مژه ی تراگر به ناله نباشد به‌ گریه مشترک استش
به تیغ‌ کینه صف عجز ما به هم نتوان زدکه همچو موج زگردن شکستگی‌ کمک استش
نگاه بهره ز روشندلی نبرد وگرنهسیاهی دو جهان از چراغ مردمک استش
به حرمت رمضان‌ کوش اگر ز اهل یقینیهمین مه است‌ که آدم طبیعت ملک استش
چنین‌که خلق به نور عیان معامله داردحساب جوهر خورشید و چشم شب‌پرک استش
ز خوان دهر مکن آرزوی لذت دیگرهمانقدرکه به زخم دلی رسد نمک استش
اگر به فقرکنند امتحان همت بیدلسواد سایهٔ دیوار نیستی محک استش