غزل شمارهٔ ۱۷۶۸
ز ساز قافله ما که ما و من جرس استشبجز غبار عدم نیست آنچه پیش وپس استش
کسی چه فیض برد از بهار عشرت امکانکه چون سحر همه پرواز رنگ در قفس استش
ز کسب فضل حیاکن کزین دوروزه تخیلکمال اگر همه عشق است خفت هوس استش
ز مال غیرتعب چیست اغنیای جهان رامحیط در خور امواج وقف دیده خس استش
مراد دهر به تشویش انتظار نیرزدمیی که جام تو دارد خمار پیشرس استش
دمیکه عرض تحمل دهد اسیر محبتمقابل دو جهان یکدل دو نیم بس استش
مرو به زحمت عقبا مدو به خفت دنیاهوس سگیست که اینهاگسستن مرس استش
چو شمع چند توان زیست داغدار تعینحذر ز ساز حیاتیکه سوختن نفس استش
درتن هوسکده بیدل چه ممکنست قناعتبه مور اگر نگری حسرت پر مگس استش