گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۷

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلنقافیه: رگشا۱۱ بیت
نرسیدی به فهم خود، ره عزم دگر گشابه جهانی که نیستی، مژه بربند و در گشا
ز گران‌جانی‌ات مباد که شود ناله منفعلبه جنون سپند زن پی منقار پر گشا
تپش خلق پیش و پس، نه ز عشق است نی هوسشرر کاغذ است و بس، تو هم اندک نظر گشا
ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیتهمه گر موج‌ گوهری، به رمیدن کمر گشا
به چه فرصت وفا کند گل تمکین‌فروشی‌ات؟به تماشای چشمکی، زه سنگ وشرر گشا
سحر نشئه فطرتی، ته خاک از چه غفلتینفسی صرف جوش کن، ز خم چرخ سر گشا
هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتتاگر از نوع آدمی، ز خود افسار خر گشا
ادب‌آموز محرمان، لب خشکی است بی‌بیانبه محیط آشنا نه‌ای، رگ موج‌گوهر گشا
ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بی‌ملتکه به انداز قلقلت پریی هست پرگشا
دل و دستی نبسته‌ای به چه غم درشکسته‌ای؟تو به راهت نشسته‌ای، گره این است برگشا
اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهدشقی از خامه طرح کن، در مصر شکر گشا