غزل شمارهٔ ۱۷۸
اگر مردی در تسلیم زن، راه طلب مگشاز هر مو احتیاجت گر کند فریاد، لب مگشا
خم شمشیر جرأت، صرف ایجاد تواضع کنبه این ناخن، همان جز عقدهٔ چین غضب مگشا
خریداران همه سنگند معنیهای نازک رازبان خواهی کشید، اجناس بازار حلب مگشا
ز علم عزت و خواری، به مجهولی قناعت کنتسلی برنمیآید، معمای سبب مگشا
به ننگ انفعالت، رغبت دنیا نمیارزدزه بند قبایت بر فسون این جلب مگشا
عدم گفتن کفایت میکند تا آدم و حوادگر این هرزه درس وهم طومار نسب مگشا
بنای سرکشی، چون اشک، سر تا پا خلل داردعلاج سیل آفت کن، سر بند ادب مگشا
ستم میپرورد آغوش گل از خار پروردنزبانی را کز او کار درود آید، به سب مگشا
حضور نورت از دقت نگاهی ننگ میداردبه رنگ چشم خفاش این گره جز پیش شب مگشا
سبکروحی نیاید راست با وهم جسد، بیدل طلسم بیضه تا نشکستهای، بال طرب مگشا