غزل شمارهٔ ۱۷۶۲
هوس وداع بهار خیال امکان باشچو رنگ رفته بهباغ دگر گلافشان باش
کنارهجویی ازین بحر عافیت داردوداع مجلسیانکن ز دور گردان باش
گرفتم اینکه به جایی نمیرسد کوششچو شوق ننگ فسردن مکش پر افشان باش
بقدر بیسر و پاپیست اوج همتهابه باد ده کف خاک خود و سلیمان باش
نظارهها همه صرف خیال خودبینی استبهدهر دیدهٔ بیناکجاست عریان باش
اگر گدا ز دلی نیست دیدهای بفشارمحیط اگر نتوان بود ابر نیسان باش
سراسر چمن دهر نرگسستان استتو نیز آینهای بر تراش و حیران باش
به دام حرص چو گشتی اسیر رفتن نیستبه رنگ موج زگردابها گریزان باش
مگیر این همه چون گردباد دامن دشتبقدرآنکه سر از خودکشیگریبان باش
شرار کاغذم از دور میزند چشمککه یک نفس بهخود آتش زن و چراغان باش
جنون متاع دکان خیال نتوان بودبههر چه از هوست واخرند ارزان باش
دربن زمانه ز علم و هنرکه میپرسددو خرگواه کمالت بس است انسان باش
خبر ز لذت پهلوی چرب خویشت نیستشبی چو شمع دربن قحطخانه مهمان باش
چو شانهات همهگر صد زبان بود بیدلز مو شکافی زلف سخن پشیمان باش