غزل شمارهٔ ۱۷۶۳
تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باشسر برونآر ازگریبان معنی برجسته باش
گر نداری جرات از خانمان بر هم زدنهمچو میخون در جگر زین شیشهٔ بشکسته باش
تا بفهمی ربط استعداد هستی و عدمزین دو مصرع دور مگذر اندکی پیوسته باش
روزی اینجا در خور آدم دهن آماده استمحرم منقار ساز آن نهال پسته باش
عزم صادق میرهاند چون تنت از بند طبعشاید از پستی برون آیی کمر می بسته باش
دخل بیجایت ز درد اهل معنی غافل استناخنی تا هست دور از سینههای خسته باش
چند باشی از فراموشان ایام وصالرنگهای رفته یادت میدهم گلدسته باش
خواستم از دل برون آرم غبار حیرتیتا به لب آمد نفس خونگشت وگفت: آهسته باش
از اقامت شرم دارد بیدل استعداد شمعهر قدر باشی درین محفل ز پا ننشسته باش