گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۶۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انباش۱۵ بیت
چو ابر و بحر ز لاف سخا پشیمان باشکرم‌ کن و عرق انفعال احسان باش
بساط این چمن آیینه‌داری ادب استچو شبنم آب شو اما به چشم حیران باش
حضور آبلهٔ پا اگر به دست افتدقدم بر افسر شاهی گذار و سلطان باش
زخون خود چو حنا رنگ تحفه پردازدگل وسیلهٔ پابوس خوش خرامان باش
چه لازم است ‌کشی رنج انتظاریهاجگر چو صبح به چاکی ده و گلستان باش
ز مشرب خط و خال بتان مشو غافلبه حسن معنی‌ کفر آبروی ایمان باش
هوا پرستی جمعیت از فسرده دلی استچو گرد بر سر این خاکدان پریشان باش
کجاست وسعت دیگر سواد امکان راچو شعله در جگر سنگ داغ جولان باش
ز فکر عقدهٔ دل چون‌ گهر مشو غافلدمی که ناخن موجت نماند دندان باش
دلیل مطلب عشاق بودن آسان نیستبه نامه‌ای که ندارد سواد عنوان باش
به ساز حادثه هم نغمه بودن آرام استاگر زمانه قیامت ‌کند تو توفان باش
به جز فنا نمک ساز زندگانی نیستتمام شیفتهٔ اینی و اندکی آن باش
در این چمن همه عاجز نگاه دیداریمتو نیز یک دونگه در قطار مژگان باش
چه ننگ دلق و چه فخر کلاه غفلت توستبه هر لباس ‌که باشی ز خویش عریان باش
دلیل وحدت از افسون‌ کثرتی بیدلهمین قدر که به جسم آشنا شدی جان باش