غزل شمارهٔ ۱۷۵۷
شخص معدومی، به پیش وهم خود موجود باشای شرار سنگ ازآن عالمکه نتوان بود باش
رنج هستی بردنت از سادگیها دور نیستصفحهٔ آیینهای داری خیال اندود باش
سالی و ماهی نمیخواهد رم برق نفسدر خیالت مدت موهوم گو معدود باش
در زیانگاه تعین نیست حسن عافیتگر توانی خاک شد آیینهٔ مقصود باش
جوهر قطع تعلق تاب هر نامرد نیستای امل جولاه فطرت محو تار و پود باش
پردهٔ ساز خداوندیست وضع بندگیگر سجودآموز خود گردیدهای مسجود باش
مال و جاهت شد مکرر بعد ازین دل جمعکنیک دو روز ای بیخبرگو حرص ناخشنود باش
سنگ هم بیانتقامی نیست در میزان عدلبت شکستی مستعد آتش نمرود باش
هر چه از خود میدهی بر باد بیایثار نیستخاک اگر گردی همان برآستان جود باش
شکوهٔ درد رسایی را نمیباشد علاجگرهمه صد رنگ سوزی چون نفس بیدود باش
خانهٔ آیینه بیدل نیست بر تمثال تنگبر در دل حلقه زن گو شش جهت مسدود باش