غزل شمارهٔ ۱۷۵۸
من نمیگویم زیان کن یا به فکر سود باشای ز فرصت بیخبر در هر چه باشی زود باش
در طلب تشنیع کوتاهی مکش از هیچکسشعله هم گر بال بی آبی گشاید دود باش
زیب هستی چیست غیر از شور عشق و ساز حسننکهت گل گر نهای دود دماغ عود باش
از خموشی گر بچینی دستگاه عافیتگفتگو هم عالمی دارد نفس فرسود باش
راحتیگر هست در آغوش سعی بیخودیستیک قلم لغزش چو مژگانهای خوابآلود باش
مومیایی هم شکستن خالی از تعمیر نیستای زیانت هیچ بهر دردمندی سود باش
خاک آدم، آتش ابلیس دارد درکمیناز تعین هم برآیی حاسد و محسود باش
چیست دل تا روکش دیدار باید ساختنحسن بیپروا خوشست آیینهگو مر دود باش
زینهمه سعی طلب جز عافیت مطلوب نیستگر همه داغست هر جا شعله آب آسود باش
نقد حیرتخانهٔ هستی صدایی بیش نیستای عدم نامی به دست آوردهای موجود باش
بر مقیمان سرای عاریت بیدل مپیچچون تو اینجا نیستی گوهر که خواهد بود باش