گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۴۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارنفس۱۳ بیت
گره چو غنچه نباید زدن به تار نفسفکندنی است ز سر چون حباب بار نفس
زمانه صد سحر از هر کنار می‌خنددبه ضبط کار تو و وضع استوار نفس
خوش آن زمان ‌که شوی در غبار کسوت عجزچو شعله بر رگ گردن بلند بار نفس
اشاره‌ایست به اهل یقین ز چشم حبابکه دیده وانشود تا بود غبار نفس
به سوی خویش‌ کشد صید را خموشی دامسخن ز فیض تامل شود شکار نفس
ز موج بحر مجویید جهد خودداریچه ممکن است درآمد شد اختیار نفس
متن چو صبح در انکار هستی ای موهومگرفته است جهان را هوا سوار نفس
در این محیط‌ که هر قطره صد جنون تپش استشناخت موج‌ گهر قیمت وقار نفس
شب فراق توام زندگی چه امکان استمگر چو شمع ‌کند سعی اشک‌،‌ کار نفس
به چاک پیرهن عمر بخیه ممکن نیستمتاب رشتهٔ وهم امل به تار نفس
فلک به ساغر خمیازه سرخوشم داردچو صبح می‌کشم از زندگی خمار نفس
تأملی نکشیده‌ست دامنت ورنهبرون هر دو جهانی به یک فشار نفس
فروغ دل طلبی خامشی ‌گزین بیدلکه شمع صرفه ندارد به رهگذار نفس