گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۴۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارنفس۱۵ بیت
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفسهمان به دوش هوا بسته‌ گیر بار نفس
صفای آینه در رنگ وهم باخته‌ایمبه زیر سایهٔ‌ کوهیم از غبار نفس
به هیچ وضع نبردیم صرفهٔ هستیچو صبح ضبط خود آید مگر به‌ کار نفس
به رنگ شمع سحرفرصتی نمی‌خواهدخزان عشرت و رنگینی بهار نفس
در این چمن اثر اشک شبنم آینه استکه آب شد سحر از شرم‌ گیرودار نفس
غرور هستی ما را گر انتقامی هستبس است اینکه خمیدیم زبر بار نفس
شرار کاغذ آتش زده است فرصت عیشفشاندن پر ما نیست جز شمار نفس.
به ساز انجمن هستی آتش افتاده ‌ستچو نبض تب‌زده مشکل بود قرار نفس
دل است آینه‌دار غبار ما و منتوگرنه عرض نهانی‌ست آشکار نفس
هزار صبح در این باغ بار حسرت بستگشاده‌گیر تو هم یک دو دم کنار نفس
همان به ذوق تماشاست زندگانی منبه زنگ چشم نگاهم بس است تار نفس
ز ضعف تنگدلیها چو غنچهٔ تصویرنشسته‌ام به سر راه انتظار نفس
شکست جام حبابم غریب حوصله داشتمحیط می‌کشم امروز از خمار نفس
به عالمی‌که من از دست زندگی داغمنگردد آتش افسرده هم دچار نفس
بهار عمر ندارد گلی دگر بیدلنچید هیچکس اینجا به غیر خار نفس