غزل شمارهٔ ۱۷۴۷
جز ستم بر دل ناکام نکردهست نفسخون شد آیینه و آرام نکردهست نفس
یک نگینوار در این کوه چه سنگ و چه عقیقنتوان یافت که بدنام نکردهست نفس
زندگی سیر بهارست چه پست و چه بلنداین هوا وقف لب بام نکردهست نفس
زین قدر هستی مینا شکن وهم حباببادهای نیست که در جام نکردهست نفس
فرصت چیدن و واچیدن خلق اینهمه نیستکار ما بیخبران خام نکردهست نفس
تابع ضبط عنان نیست جنونتازی شوقتا می از شیشه گران وام نکردهست نفس
رفت آیینه و هنگامهٔ زنگار بجاستصبح ما را چقدر شام نکردهست نفس
غیر فرصت که در این بزم نوای عنقاستمژدهای نیست که پیغام نکردهست نفس
که شود غیر عدم ضامن جمعیت ماخویش را نیز به خود رام نکردهست نفس
معنی اینجا همه لفظ است، مضامین همه خطآن چه عنقاست که در دام نکردهست نفس
هر دو عالم به غبار در دل یافتهاندبیدل اینجا عبث ابرام نکردهست نفس