غزل شمارهٔ ۱۷۵۰
تب و تاب بیهُده تا کجا به گشاد بال و پر از نفسسر رشته وقف گره کنم دلی آورم به بر از نفس
به هزار کوچه شتافتم، چه ترانهها که نیافتمرگی از اثر نشکافتم که رسد به نیشتر از نفس
غم زندگی به کجا برم، ستم هوس به که بشمرمچو حباب هرزه نشستهام به فشار چشم تر از نفس
سر و کار فطرت منفعل، به خیال میکندم خجلکه چرا عیار گداز دل نگرفت شیشهگر از نفس
ز جنون فرصت پرفشان نزدودم آینهٔ وفاچو شرار داغم از آتشی که نگشت صرفهبر از نفس
تک و تاز عرصهٔ بینشان، به خیال میبردم کشانبه هوا اگر ندهد عنان به کجا رسد سحر از نفس
به غبار عالم وهم و ظن، نرسیدهای که کنی وطنعبث انتظار عدم مده به شتاب پیشتر از نفس
به دو دم تعلق آب و گل، مشو از حضور عدم خجلکه نشاط خانهٔ آینه، نبرد غم سفر از نفس
ز ترانهٔ نی نوحهگر به خروش هرزه گمان مبرهمه را به عالم بیاثر، اثریست در نظر از نفس
کلف تصور زندگی، مفکن به گردن آگهیچقدر سیه شود آینه که به ما دهد خبر از نفس
مگشا چو بیدل بیخبر، در هر ترانهٔ بیاثربفشار لب به هم آنقدر که هوا رود به در از نفس