گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۲۷

بی‌پرده است و نیست عیان راز من هنوزاز خاک می‌دمد چوگلم پیرهن هنوز
عمریست‌ چون‌ نفس همه جهدم ولی چه سودیک‌گام هم نرفته‌ام از خویشتن هنوز
چون شمع خامشی‌که فروزی دوباره‌اشمی‌سوزدم سپهر به داغ‌کهن هنوز
ای محو جسم دعوی آزادیت خطاستیعنی ز بیضه نیست برون پر زدن هنوز
عالم به این فروغ نظر جلوه‌گاه‌ کیستشمع خیال سوخته است انجمن هنوز
فریاد ما به پردهٔ دل بال می‌زندنگذشته است پرتو شمع از لگن هنوز
اندوه غربت آب نکرده‌ست پیکرتگل نیست ای ستمزده‌، راه وطن هنوز
آسودگی ‌چو آب‌ گهر تهمت من استدارد ز موج دامن رنگم شکن هنوز
مرگم نکرد ایمن از آشوب زندگیجمع است رشته‌های امل در کفن هنوز
یک جلوه انتظار تو در خاطرم‌ گذشتآیینه می‌دمد ز سراپای من هنوز
برق تحیرم چه شد از خویش رفته‌امپرواز من بر آینه دارد سخن هنوز
خاکستری ز آتش من‌گل نکرده استدل غافل است از نمک سوختن هنوز
از بی‌نصیبی من غفلت هوا مپرسدرخون تپید شوق و نگشتم چمن هنوز
بیدل غبار قافلهٔ هرزه ‌تازی‌اممقصد گم است و می‌روم از خویشتن هنوز