گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۲۱

پوچ است سر به سر فلک بی‌مدار مغزچون شیشه زین ‌کدو مطلب زینهار مغز
راحت‌کند به سختی ایام نرمخواز استخوان به خویش برآرد حصار مغز
ذوق جفا ز طینت خاصان نمی‌رودچون پوست مشکل است دهد آشکار مغز
سرها ز بس فشردهٔ افسون وحشت استچون نارگیل می‌کند از خودکنار مغز
نقد است انتقام شکفتن در این چمنجوش شکوفه می‌کشد از شاخسار مغز
از بس که دیده در ره تیر تو دوختیمچون استخوان سفید شد از انتظار مغز
ناصح مکش ترانهٔ عبرت به‌گوش مندارم سری که کاشته در پنبه‌زار مغز
ناز سبو به سرخوشی باده می‌کشندآتش به پوست زن‌ که نیاید به‌ کار مغز
عمری‌ست آسمان به هوا چرخ می‌زندگردش نرفت از این سر بی‌اعتبار مغز
بیمعرفت به فتوی تحقیق کشتنی استاز هر سری که مغز ندارد برآر مغز
کو سر که فال عشرت سامان زند کسینبود حباب قابل یک قطره‌وار مغز
بیدل دماغ سوختهٔ طرز فکر رامانند نال خامه دمد تار تار مغز