گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۲۲

عمری خیال پخت سر گیر و دار مغززین جوز پوچ هیچ نشد آشکار مغز
در ستر حال‌ کسوت فقری ضرورت استپیدا کند ز پوست مگر پرده‌دار مغز
زهر است الفت از نگه چشم خشمناکبادام تلخ را ندهد اعتبار مغز
مخموری می آفت‌، نقدی‌ست‌هوش دارکز سرگرانیت نشود سنگسار مغز
سرمایهٔ طبیعت بی‌درد کینه استنتوان ز سنگ یافت به غیر از شرار مغز
سختی کشند چرب‌سرشتان روزگاراز زخم سنگ چاره ندارد چهار مغز
دون‌همتی ‌که ساخت ز معنی به لفظ پوچچون سگ بر استخوان نکند اختیار مغز
درخورد عرض جوهر هر چیز موقعی استدر استخوان‌ گو چه فروشد عیار مغز
اسرار در طبیعت کم‌ظرف آفت استاز استخوان بسته برآرد دمار مغز
منعم همان ز پهلوی جا هست تازه‌روتاگوشت فربه است بود شیرخوار مغز
از بس به ذوق آتش عشقت‌ گداختیمشد استخوان ما همه تن شمع‌وار مغز
در هر سری‌ که شور هوای تو جاکندمانند بوی غنچه نگیرد قرار مغز
بیدل ز بس ضعیف مزاجیم همچو نیاز استخوان ما نشود آشکار مغز