غزل شمارهٔ ۱۷۱۹
بس که از شادابی خطت شد این گلزار سبزخاک میگردد چو ابر از سایهٔ دیوار سبز
زبن هوا گر دانهٔ تسبیح گیرد آب و رنگمیشود چون ریشههای تاکش آخر تار سبز
مینماید بینسیم مقدم جانپرورتسبزهٔ این باغ، چون رگ، بر تن بیمار سبز
نخل عجزم، آبیارم التفاتی بیش نیستمیتوان کردن مرا از نرمی گفتار سبز
خرمی در طینت مردم به قدر غفلتستدارد این آیینهها را شوخی زنگار سبز
جزوها را تابع کیفیت کل بودنستسنگ هم در شیشه میغلتد چو شد کهسار سبز
صورت خاکیم و دام اعتباری چیدهایمریشهٔ ما را دمیدن میکند ناچار سبز
بهرهٔ تحقیق از تقلید بردن مشکلستخضر نتوان شد، کنی گر جامه و دستار سبز
ساز و برگ عشرت از بار تعلق رستن استسرو را آزادگیها دارد این مقدار سبز
چون خط پرگار هستی حلقه در گوشم کشیدکرد آخر گرد خود گردیدنم زنار سبز
عالمی را دستگاه از مرگ غافل کرده استبنگ دارد هرچه میبینی در این گلزار سبز
عارضش از سایهٔ گیسو به خط غلتیده استبرگ گل کم میشود بیدل به زهرمار سبز