غزل شمارهٔ ۱۷۱۸
نرگسش وامیکند طومار استغنای نازیعنی از مژگان او قد میکشد بالای ناز
سرو او مشکل که گردد مایل آغوش منخم شدن ها بردهاند از گردن مینای ناز
از غبارم میکشد دامن، تماشا کردنی استعاجزی های نیاز و بینیازی های ناز
چشم مستش عین ناز، ابروی مشکین ناز محضاین چه توفان است یارب، ناز بر بالای ناز
بسکه آفاق از اثرهای نیاز ما پر استدر بساط ناز نتوان یافت خالی جای ناز
جیب و دامان خیال ما چمن میپروردبسکه چیدیم از بهار جلوهات گل های ناز
با همه الفت نگاهی بیتغافل نیست حسنچین ابرو انتخاب ماست از اجزای ناز
عالمی آیینه دارد درکمین انتظارتاکجا بیپرده گردد حسن بیپروای ناز
سجدهواری بار در بزم وصالم دادهاندهان بناز ایسر، که خواهی خاک شد در پای ناز
تا نفس بر خویش میبالد تمنا میتپدهرکه دیدم بسمل است از تیغ ناپیدای ناز
بیدل امشب یاد شمعی خلوت افروز دل استدود آهم شعلهای دارد به گرمی های ناز