غزل شمارهٔ ۱۷۱۷
کی رود از خاطر آشفتهام سودای نازمو به مویم ریشه دارد از خطش غوغای ناز
عرش پرواز است معنی تا زمینگیرست لفظاینقدر از عجز من قد میکشد بالای ناز
دل نه تنها از تغافل های سرشارش گداختحیرت آیینه هم خون است ز استغنای ناز
نیست ممکنگل کند زین پردهٔ عجز و غرورعشق بیعرض نیاز و حسن بیایمای ناز
تا به شوخی میزند چشمت عرقگل میکندنیست بیایجاد گوهر موج این دریای ناز
بسکه ابرام نیاز از بیخودی بردیم پیشچین ابرو شد تبسم بر لب گویای ناز
گرچه رنگ شوخچشمی برنمیدارد حیادر عرق یک سر نگه میپرورد سیمای ناز
در چمن، رعنایی سرو لب جویم کداختازکجا افتاده است این سایهٔ بالای ناز
تا به کی باشی فضول آرزوهای غروردر نیازآباد هستی نیست خالی جای ناز
شعلهٔ افسرده رعنایی به خاکستر نهفتموی پیری گشت آخر پنبهٔ مینای ناز
گرتظلم دامنت گیرد به دل خون کن نفسبا تغافل توام است افتادهست سر تا پای ناز
چشم کو تا از قماش حیرت آگاهش کنندسخت بیرنگ است بیدل صورت دیبای ناز