گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۱۳

از جیب هزار آینه سر بر زده‌ای بازای‌گل ز چه رنگ این همه ساغر زده‌ای باز
تمثال چه خون می‌چکد از آینه امروزنیش مژه‌ای بر رگ جوهر زده‌ای باز
در خلوت شرمت اثر ضبط تبسمقفلی‌ست که بر حقهٔ گوهر زده‌ای باز
افروخته‌ای چهره ز تاب عرق شرمدر کلبهٔ ما آتش دیگر زده‌ای باز
مجروح وفا بی‌اثر زخم‌، شهید استکم بود تغافل‌که تو خنجر زده‌ای باز
ای خط‌، ادبی‌کن‌، مشکن خاطر رنگشزین شوخ‌ زبانی به چه رو سر زده‌ای باز
با تیره‌دلی‌ کس نشود محرم چشمشای سرمه چرا حلقه بر این در زده‌ای باز
احرام گلستان تماشای که داریای دیده به حیرت مژه‌ای بر زده‌ای باز
خون‌ کرد دلت سعی فسردن‌، چه جنون استخاکی و به آرایش بستر زده‌ای باز
بیدل چه خیال است در این راه نلغزیاشکی و قدم بر مژهٔ تر زده‌ای باز