غزل شمارهٔ ۱۷۱۴
جامی مگر از بزم حیا در زدهای بازکاتش به دل شیشه و ساغر زدهای باز
آن زلف پریشان زدهای شانه ندانمبر دفتر دلها ز چه مسطر زدهای باز
برگوشهٔ دستار تو آن لالهٔ سیرابلخت جگر کیست که بر سر زدهای باز
ای ساغر تبخاله از این تشنه سلامیخوش خیمه بر آن چشمهٔ کوثر زدهای باز
مخموری و مستی همه فرش است به راهتچون چشم خود امروز چه ساغر زدهای باز
ابر چه بهار استکه بر بسمل نازتتیغ مژه با برق برابر زدهای باز
هشدار که پرواز غرورت نربایددل بیضهٔ وهم است و ته پر زدهای باز
برهستی موهوم مچین خجلت تحقیقبر کشتی درویش چه لنگر زدهای باز
از خاک دمیدن به قبا صرفه نداردای گل زگریبان که سر برزدهای باز
بیدل ز فروغ گهر نظم جهانتابدامن به چراغ مه و اختر زدهای باز