گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۱۲

جراءت پیریم این بس‌ که به چندین تک وتازقدم عجز رساندم به سر عمر دراز
کاش بیفکر سحر قطع شود فرصت شمعوهم انجام‌گدازی‌ست به طبع آغاز
فرصت ‌از کف‌ ندهی تا نشوی‌ داغ فسوسقاصد ملک عدم نامه نمی‌آرد باز
رحمت از شوخی ابرام تقاضاست بریآن در باز که بر روی ‌کسی نیست فراز
نفس‌کافر نشد آگاه ز اقبال سجودکلهٔ ناز خمی داشت به محراب نماز
بر که نالیم ز محرومی و بیباکی طبعهمه بودیم ز توفیق ادب محرم راز
شور اغراض جهان برد خموشی ز عدمسرمه در کوه نماند از تک و تاز آواز
حسن و عشق انجمن رونق اسرار همندبی‌نیاز است‌، نیاز آور و بر خویش بناز
پیش از ایجاد ز تشویش تعین رستیمدر دل بیضه شکستیم دماغ پرواز
نشئهٔ فیض رباضت نتوان سهل شمردای بسا سنگ که مینا شد از اقبال‌ گداز
فکر جمعیت دل کوتهی همّت بودعقده تا باز نشد رشته نگردید دراز
نشدم محرم انجام رعونت بیدلشمع هرچند به من‌گفت‌:‌که ‌گردن مفراز