غزل شمارهٔ ۱۷۱۱
به کنج زانوی تسلیم طرح امن اندازدر آب آینه، موجیست بینشیب و فراز
به پردهٔ تو ز ساز عدم نوایی هستکه هر نفس زدنت سرمه میدهد آواز
در این هوسکده جهدی که بینشان گردیبس است آینهات را همین قدر پرداز
گذشت فرصت و دل وانشد کسی چهکندگشاد عقدهٔ بیرشتهگسسته است دراز
غبار ما چو سحر سینهچاک میگذردکه سر به سجده نبردیم و رفت وقت نماز
چو غنچه پردهدر رنگ و بو خودآراییستاگر تو گل نکنی نیست هیچ کس غماز
ز جیب و دامن خویشت اگر خبر باشدبلند و پستتویی سر به هیچ جا مفراز
به ملک عشق ندارد تفاوت اقبالکله شکستن محمود و چین زلف ایاز
فضای دشت و در آیینه خانه است ای صبحتبسمی کن و بر صنعت بهار بناز
نسیم کوی فنا مژدهٔ چه عافیت استکه میرود شرر کاغذ این قدر گلباز
اگر دماغ هوس ذوق خودسری داردبس است چون پر رنگت شکستگی پرواز
فغان که شمع صفت زین بهار نومیدیندید کس گل انجام بر سر آغاز
به هرچه وانگری عالم گرفتاری استز دام و دانه مگو عمر زلف یار دراز
چه لمعه داشت فروغ جمال او بیدلکه هرکجا نگهی بود کرد با مژه ساز