گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۱۰

درس هستی فکر تکراری ندارد خوانده‌ گیرای فضول مکتب رنگ این ورق‌گردانده‌گیر
آنقدرها نیست بار الفت این کارواندامنت‌گرد نفس دارد چو صبح افشانده‌گیر
جزکف بی‌مغز از این دریا نمی‌آید برونای‌گهر مشتاق‌، دیگی از هوس جوشانده‌گیر
رنگ پروازت چو شمع آغوش پیداکرده‌ستبا وداع خویش این‌کر و فر از خود رانده‌گیر
ای جنون چندین غبارکر و فر دادی به بادخاک بنیاد مرا هم یک دو دم شورانده‌گیر
خلقی از رسوایی هستی نظر پوشید و رفتبر سر این عیب مژگانی تو هم پوشانده ‌گیر
دامن خاکست آخر مقصد سعی غبارگر همه فکرت فلک‌تازست بر جا مانده‌گیر
در نگینها اعتبار نام جز پرواز نیستنقش خود هرجا نشاندی همچنان بنشانده گیر
بی‌تامل هرچه‌گویی نیست شایان اثرتیغ حکمی ‌گر ببازی اندکی خوابانده‌ گیر
ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری منازقدرتی ‌گر هست دست بید‌ل وامانده ‌گیر