غزل شمارهٔ ۱۷۰۸
به عجز کوش و تک و تاز دیگر آسان گیربه رنگ آبله چندی زمین به دندان گیر
به سربلندی اقبال اعتبار منازچو شمع تا ته پا عالم گریبان گیر
به دست طاقت اگر اختیار گیرا نیستعصا ز کف مفکن دست ناتوانان گیر
به عالم کرم آداب جود بسیار استوضوکن از عرق آنگاه نام احسانگیر
شکست دل ز بنای امید خلق نرفتعمارتی که به این رونق است ویران گیر
برون نقش قدم، گردی از تسلی نیستسراغ مقصد تسلیم خاکساران گیر
به عرض شیشهٔ افلاک و نقش پردهٔ خاکقدت دمی که خم آورد طاق نسیان گیر
کمینگران طلب بوی یار در نظرندرفیق منتظران باش و راه کنعان گیر
دلیل مقصد اگر رفت و آمد نفس استز فرق تا قدم خود کف پشیمان گیر
به دستگاه دل جمع هیچ صحرا نیستچو جیب غنچه به یک چین هزار دامان گیر
نگاه وارت اگر ذوق عافیت باشدوطن میانهٔ دیوارهای مژگان گیر
حضور غیبت یاران یقین نشد بیدلجز اینقدر که لگد افکنند و دندان گیر