غزل شمارهٔ ۱۷۰۷
همنشین با من ز تشویش هوسها کین مگیرخوابم از سر میبرد نام پر بالین مگیر
کاروان صبح و سامان توقف خفته استبار بر دوش دل از ضبط نفس سنگین مگیر
مشت خاکت از فسردن بر زمین جا تنگ کردای گرانجان اینقدرها دامن تمکین مگیر
حیف میآید به فکر یاد من دل بستنتاین خیال مبتذل را قابل تضمین مگیر
بر گشاد چشم موقوف است تسخیر جهانطول و عرض دهر بیش از یک مژه تخمین مگیر
دستگاه عالم اسباب وحشتپرور استزین بلندیهای دامن جز غبار چین مگیر
پرفشان رنگی به دست اختیارت دادهاندصید اگر خواهی به جز پرواز از این شاهین مگیر
عالمی پا در رکاب وهم عبرت خانهای استای بهار آگهی رنگ از حنای زین مگیر
ای بسا خاکی که از برداشتن بر باد رفتدست معذوری اگر گیری به این آیین مگیر
بیتکلف تابع اطوار خودبینان مباشآینه هرچند دل باشد، مبین، مگزین، مگیر
از نفاق دوستان بیدل اگر رنجت رسدتا توانی ترک صحبتها گرفتن،کین مگیر