غزل شمارهٔ ۱۷۰۶
هستی چو صبح قابل ضبط نفس مگیرپرواز پرگشاست، تو چاک قفس مگیر
تسلیم باش، با غم خیر و شرت چکارخود را به کار عشق فضول و هوس مگیر
لذت پرست مایدهٔ فضل بودن استسلوی و من از آیهٔ سیر و عدس مگیر
بیانتظار در حق نعمت ستم مکنیعنی تمتع از ثمر زودرس مگیر
تمکین خرام قافلهٔ اعتبار باشدل برهوا منه پی صورت جرس مگیر
ترسم به خود ز ننگ گرفتن فرو رویزنهار از طمع چو نگین نامکس مگیر
در پلهٔ ترازوی انصاف میل نیستای نوبهار عدل کم خار و خس مگیر
آیینه پایمال تغافل، قیامت استتمثال از حضور تو داریم پس مگیر
عنقا هزار رنگ پرافشان قدرت استگر محرمی کلاغ به بال مگس مگیر
بیدل به این کدورت اگر ساز زندگیستآیینه گر شوی سر راه نفس مگیر