غزل شمارهٔ ۱۷۰۵
زین بحر بیکران کم هر اعتبار گیرموج گهر شو و سر خود در کنار گیر
الفتپرست کنج دلی، اضطراب چیسترخت نفس در آینهداری قرار گیر
مردان به احتیاط به امن آرمیدهاندچندانکه گرد خویش برآیی حصارگیر
دانا ستم کمینی خفّت نمیکشدبرخاستن ز صحبت دونان وقار گیر
وصل هوس کرای تمنا نمیکنداین بوالفضول ترک ره انتظارگیر
نقش خیال پردهٔ اعیان نهفته نیستراز نهان آینهها آشکار گیر
نتوان نگاشت سر خط عبرت به هر مداربرخیز دودهای ز چراغ مزارگیر
این است اگر فسون هوس بعد مرگ همبار نفس چو صبح به دوش غبار گیر
تا خاک گشتن آب ز گوهر نمیرودای شرم کوش دامن دل استوار گیر
هرچند کار چشم نمیآید از زبانای لب تو احولیکن و نامش دوبارگیر
مشتی غبار خود ز خیالش به باد دهطاووس شو فضای جهان در بهار گیر
دل چون امام سبحه اگر بفشرد قدمبیدل ه یک پیاده ره صد سوارگیر