غزل شمارهٔ ۱۷۰۴
دل بیضهٔ طاووس خیال است به برگیریعنی نفسی چند توهم درته پرگیر
این صبح امیدیکه طرب مایهٔ هستیستبادی به قفس فرضکن آهی به جگرگیر
اقبال به آتش همه یاس است ندامتگرتاج به فرق تونهد دست به سرگیر
در محفل هستی منشین محو اقامتخمیازه بهار است نفس، جام سحرگیر
آسودگی دهرکمینگاه تپشهاستهر سنگ که بینی پرپرواز شررگیر
رنگ دو جهان ریختهاند از تپش دلبر هرچه زنی دست همان موج گهر گیر
مزد طلب اهل وفا وقف تلف نیستای شمع زآتش پر پروانه به زرگیر
امید بهکوی تو همین خاکنشین استگوهر سر مویم ره صحرای دگرگیر
حرفی ننوشتمکه دلی خون نشد آنجااز نامهٔ من در پر طاووس خبر گیر
بیحاصلی است آنچه ز اسباب جنون نیستدستی که نیابی به گریبان به کمرگیر
بیدل به ره عشق ز منزل اثری نیستتا آبلهای گر برسی مفت سفر گیر