گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۰۰

دل از فسون تعلق نگاه در زنجیرچو موج چند توان رفت راه در زنجیر
امل به طبع نفس صبح محشری داردهنوز ربشه نهفته‌ست آه در زنجیر
چه ممکن است ز سودای طره‌ات رستننشسته‌ایم به روز سیاه در زنجیر
به ساز زندگی آزادگی نیاید راستکسی چه عرض دهد دستگاه در زنجیر
به هر صفت‌که تامل‌کنی‌گرفتاری‌ستتو خواه محو خرد باش و خواه در زنجیر
به جرم زندگی است این‌که می‌برند به سرگداز دلق و شه از حب جاه در زنجیر
چو بخت‌، یار نباشد، به جهد نتوان‌کردز حلقه‌های مرصع‌کلاه در زنجیر
نشانده‌ام به سر انتظار جنونهزار چشم تهی از نگاه در زنجیر
هجوم ناله‌ام‌، از راحتم مگو بید‌لکشیده‌ام نفسی گاهگاه در زنجیر