گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۹۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اهدرزنجیر۱۱ بیت
خیال زلف‌ که واکرد راه در زنجیرکه عجز نالهٔ ما کنده چاه در زنجیر
به محفل تو که غیرت ادب‌پرست حیاستز جوهر آینه دارد نگاه در زنجیر
چو نرگس تو که مژگان‌ کمند آفت اوستکسی ندید بلای سیاه در زنجیر
شبی‌ که موج‌ سرشکم به قلب چرخ‌ زندبرد تپیدن سیاره راه در زنجیر
ز بسکه حلقهٔ داغم به دل هجوم آوردتپش به دام وطن ‌کرد آه در زنجیر
به هر شکن ‌که ز گیسوی یار می‌بینمنشسته است دلی بیگناه در زنجیر
نفس نجسته ز دل صورخیز حسرتهاستصداکه دید به این دستگاه در زنجیر
به دور خط تو آزادگی چه امکان استشکسته است دو عالم نگاه در زنجیر
به دستگاه سپهرم فریب نتوان دادشکست نالهٔ مجنون‌ کلاه در زنجیر
چو موج‌ آینهٔ مستی‌ات گرفتاری‌ستز خود نجسته رهایی مخواه در زنجیر
ز ریشهٔ دم تسلیم می‌تپد بیدلنهال‌ گلشن ما تا گیاه در زنجیر