گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۹۸

نه غنچه عافیت افسون‌، نه‌ گل بقا تأثیرجهان رنگ‌، شکست ‌که می‌کند تعمیر
نشد ز عالم و جاهل جز اینقدر معلومکه آن به خواب فتاد آن دگر پی تعبیر
گرفتم اوج پر است اعتبار عنقایتبه نارسایی بال مگس‌،‌کلاغ مگیر
نفس مسوز به آرایش بساط جنونبس است آبله فانوس خانهٔ زنجیر
به تیغ هم نشود باز عقدهٔ‌ گرداببه موج خون مکن ای بحر ناخن تدبیر
به شرم‌کوش‌که بنیاد حسن خوبان راگرفته‌اند در آب گهر گل تعمیر
دلیل عبرت ما نیست غیر آ‌گاهیگشاد دام نگاه است وحشت نخجیر
نیافتیم در این‌ کارگاه فقر و غناکم احتیاجی خود جز کفایت تقدیر
چه ممکن است‌ که ما را ز یأس وانخردبه قحط‌ سال ترحم ذخیرهٔ تقصیر
زمان فرصت دیدار سخت موهوم استبه سایهٔ مژه نظّاره می‌کند شبگیر
ز تیغ حادثه پروا نمی‌کند بیدلکسی‌که برتن او جوشن است نقش حصیر