غزل شمارهٔ ۱۶۹۵
به صفحهای که حدیث جنون کنم تحریرز سطر، ناله تراود چو شیون از زنجیر
چه ممکن است در این انجمن نهان ماندسیاهبختی عاشق چو مو به کاسهٔ شیر
خرابهٔ دل محزون بینوایان رابه جز غبار تمنا که میکند تعمیر
بهار هستی اگر این بود خوشا رنگیکه صرف کرد سپهرش به پردهٔ تصویر
ز دست اهل عدم هرچه آید اعجاز استبه خدمتم نپذیرند اگرکنم تقصیر
شرارکاغذم از آه من حذر مکنیدکه هم به خود زنم آتش اگرکنم تاثیر
گرفتم اینکه در این دشت بینشان مقصدبه منزلی نرسیدی سراغ آبله گیر
سواد نسخهٔ ما سخت مبهم افتادهستخیال حیرت آیینه میکند تحریر
نگشت سعی امل سد راه وحشت عمربه پای شعله نشد موج خار و خس زنجیر
زمین طینت ما نیست کینهخیز نفاقبه آب، آتش یاقوت کردهاند خمیر
به خود ستم مکن ای ظالم حسد بنیادکه هست یکسر پیکان همیشه در دل تیر
حذر ز زمزمهٔ عندلیب ما بیدلکه اخگرست به منقار ما چوآتشگیر