غزل شمارهٔ ۱۶۹۶
زهی ز روی تو آیینه آفتاب میرنگه به سیر جبین تو موج ساغر شیر
به عالمی که تویی نارساست کوششهاوگرنه نالهٔ عاشق نمیکند تقصیر
بیاض شعر به توفان رود چو کاغذ بادز وصف زلف تو گر مصرعی کنم تحریر
ز حال ما به تغافل گذشتن آسان نیستچو آب آینه داریم خاک دامنگیر
سپند نیم نفس بال اختیار نداشتکه بست محمل پرواز ما به دوش صفیر
ز چشم اهل تحیر نشان اشک مخواهکه کس گلاب نمیگیرد از گل تصویر
به زندگی چو نفس بیتلاش نتوان زیستهوای راحت اگر افشرد دماغ، بمیر
بجاست با همه وحشت تعلق اوهامنشد به ناله میسر گسستن زنجیر
به اشک و آه که جز دام ناامیدی نیستچو شمع چند کنم رنگ رفته را تسخیر
فغان که بسمل محروم من به رنگ شرارنبرد ذوق تپیدن به فرصت یک تیر
به خاک ریخت فلک بال طاقتم بیدلبه حکم هفت کمان تا کجا پرد یک تیر