غزل شمارهٔ ۱۶۹۴
حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهرجز به روی خود نغلتیدهست پهلویگهر
خواه دنیا، خواه عقباگرد بیتاب دل استبحر و ساحل ریشهگیر از تخم خودروی گهر
ذوق جمعیت جهانی را به شور آورده استدر دماغ بحر افتاد ازکجا بویگهر
خاک افسردن به فرق اعتبار خودسریقطره بار دلکشد تاکی به نیرویگهر
آبرو دست از تلاش کار دنیا شستن استخاک ساحل باش ای نامحرم خویگهر
مدعا زین جستجو افسردن است آگاه باشهرکجا موجیست از خود میرود سوی گهر
خفّت اهل وقار از بیتمیزیها مخواهقطره را نتوان نشاندن در ترازویگهر
موج استغناست خشکی در قناعتگاه فقربینمی در طبع ما آبیست از جویگهر
کس به آسانی نداد آرایش اقبال نازموج چوگانها شکست از بردن گوی گهر
فکر خویش آن نیستکز دل رفع ننمایی دوییفرق نتوان یافت از سر تا به زانوی گهر
غازهٔ اقبال من خاک ره فقر است و بسبیدل از گرد یتیمی شستهام روی گهر