گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۹۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ور۱۳ بیت
نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستورچو بوی‌گل شدم آخر به خاموشی مشهور
ز جلوهٔ تو چه‌گوید زبان حیرت منکه هست جوهر آیینه درسخن معذور
به یاد لعل تو شیرازه می‌توان بستنچو غنچه دفتر خمیازه برلب مخمور
سر بریده نجوشد چرا ز پیکر شمعبه محفل تو که آیینه می‌دهد منصور
اگر رهی به ادبگاه درد دل می‌بردشکست شیشهٔ ما محتسب نداشت ضرور
ز ننگ زاهد ما بگذر ای برودت طبعبه حق ریش دوشاخی‌ که نیست کم ز سمور
خلاف قاعدهٔ اصل آفت‌انگیزستحذر کنید ز آبی‌ که سرکشد ز تنور
به عالمی‌که زند موج شعله مجمر دلز چشمک شرری‌ بیش نیست آتش طور
ز صبح و شبنم این باغ چشم فیض مدارمجو طراوت عیش از چکیدن ناسور
مروت است نگهبان عاجزان ورنهکسی دیت ننماید طلب ز کشتن مور
غبار ذرگی آیینه‌دار منفعلی‌ستچه ممکن است فلک‌ گشتنم‌ کند معذور
منی به جلوه رساندم‌ که در تویی‌ گم شدنداشت آینهٔ عجز بیش از این مقدور
به جام خندهٔ‌گل مست عشرتی بیدلنرفته‌ای به خیال تبسم لب‌گور