غزل شمارهٔ ۱۶۹۰
نمیگویم به گردون سیر کن یا بر هوا بنگرنگاهی کردهای گل تا توانی پیش پا بنگر
به پرواز هوا تا کی عروج آهستگی غفلتحضیض قدر جاه از سایهٔ بال هما بنگر
نگردی از گرانیهای بار زندگی غافلبه عبرت آشنا کن دیده و قد دوتا بنگر
تو ای زاهد مکن چندین جفا در حق بیناییبرآ از خلوت و کیفیت صنع خدا بنگر
حباب بی سر و پایت پیامی دارد از دریاکه ای غافل زمانی خویش را از ما جدا بنگر
چو نی از ناتوانی نالهها در لب گره دارمنفس کن صرف امداد من و عرض نوا بنگر
در این گلزار هر سو شبنمی بر خاک میغلتدبه حال خندهٔ گل گریهها دارد هوا بنگر
خرام سیل در ویرانهها دارد تماشاییز رفتارت قیامت میرود بر دل بیا بنگر
جبینی سود و رنگ تهمت خون بست بر پایتبه آیین ادب گستاخی رنگ حنا بنگر
به انصاف حیا تا پردهٔ روی حسد بندیبه آن چشمی که خود را دیده باشی سوی ما بنگر
ز ساز رفتن است آماده همچون شمع اجزایتسراپای خود ای غافل به چشم نقش پا بنگر
اثرهای مروت از سیهچشمان مجو بیدلوفا کن پیشه و زین قوم آیین جفا بنگر